منتظرش نشسته بود. روزها و ساعت ها با خودش کلنجار رفته بود تا بالاخره کی و کجا قال قضیه را بکند و خودش را از این نکبت خلاص کند. دیگر خسته شده بود. از همه چیز. از آن راه رفتن های محتاط و قدم های کوتاه و منظم. از آن دست های سفید و مویرگ های کبودی که هر روز 50 بار شسته و ضدعفونی می شد. از آن کله پر موی پرکلاغی که هر روز سرشماری اش می کرد تا مبادا تاری از آن کم شده باشد. در تمام این سال ها حتی یک روز رنگ آرامش را ندیده بود. از بس که شسته بود و مرتب کرده بود و با مایع ضدعفونی خودش را سابیده بود تا بتواند فقط با او دست بدهد و لباسش را آویزان کند. هرگز به آن جنگل پرکلاغی حتی نزدیک نشده بود. می گفت موهایم شکننده است و کثیف می شود. هرگز از غذایی که او می پخت نخورده بود. می گفت اگر غذای استرلیزه نشده بخورد، مسموم می شود و می میرد. فقط کنسروها را چک می کرد و بعد از اینکه مطمئن می شد استرلیزه هست کمی از آن می خورد و بقیه را از ترس آنکه مبتلا به چربی و فشار خون شود، دور می ریخت.
هر چه گذشته اش را و این 9 سال زندگی اش را با او بیشتر مرور می کرد، بیشتر در تصمیمش مصمم می شد. روی صندلی اش جابه جا شد. گرما آزارش می داد. گره روسری قهوه ای اش را شل تر کرد. چقدر از آن کت و شلوار قهوه ای متنفر بود. آن کت و شلوار قهوه ای بدرنگ و کلفت که از زمان ازدواجشان هنوز نگه اش داشته بود. راضی نمی شد دورش بیندازد. هر سال درست اول مهر از کمد درش می آورد. انگار که معشوقه اش را دیده باشد، نگاهی از سر عشق و افتخار به آن می انداخت و می پوشیدش. با آنکه در تمام طول تمام پاییزها و زمستان های این 9 سال یک روز در میان برده بودش خشک شویی، هنوز هم نخ نما نشده بود. درست انگار آن کت و شلوار لعنتی دوخته شده بود که آیینه دقش باشد.
فنجان قهوه را در دستش چرخاند و به این فکر کرد که چه باید بگوید. در نظرش مجسم شد که او چطور 9 سال تمام، هر بار پاکت قرمز رنگ کافی میکس را با صابون و ضدعفونی کننده شسته بود و بعد آن را در فنجان آب جوشش ریخته بود. بارها و بارها تمام عبارات و کلماتی را که می خواست به او بگوید و توی سرش بکوبد را با خودش تکرار کرده بود و حتی ویرگول ها و تنفس های اجباری نطقش را از حفظ بود. با این حال هر بار که خودش را در حال ادای این جمله ها تصور می کرد، دلش می لرزید.
از پنجره رستوران او را دید که با احتیاط از خیابان رد می شد و مثل همه زمستان ها، سر تا پا قهوه ای و نفرت انگیز بود. گره روسری اش را محکم کرد. دسته صندلی را محکم چسبید و دندان هایش را به هم فشرد. نمی خواست در تصمیمش متزلزل شود. 9 سال آزگار، عذاب و شوینده برایش کافی بود. سر میز که رسید، مثل همیشه صندلی را با دستمال مرطوب تمیز کرد و نشست. دست هایش را طوری بالا نگه داشته بود که به میز برخورد نکند. از دیدن حالت نشستن او، حالش به هم می خورد. نفسش را در سینه حبس کرد. با خودش گفت " بگو، این بار دیگه بگو لعنتی، بگو حرف دلت رو و بذار بره به جهنم، بهش بگو که ازش متنفری ... " قطره سرد عرق از گردنش سرازیر شد و انحنای کمرش را تر کرد. صورتش گر گرفته بود و چشمانش از حرارت می سوخت. همه قدرتش را جمع کرد تا نطقش را بدون کم و کاست ایراد کند و آزاد شود و برود دنبال زندگی خودش. نفسش را با صدای خس خس گوشخراشی بیرون داد و صدایش ضعیف شد. انگار که آخرین وز وز های زنی نیمه جان است که از مدخل گلویش بیرون می آید و برای همیشه خاموش می شود. از ته گلو، با صدای خفه ای که از سال های دور می آمد، شاید از 9 سال پیش، آرام گفت : دوستت دارم عزیزم ....
خسته و پریشان پله های زشت و کج و کوله فرودگاه را دوتایکی پایین می آیم و دندان هایم را بیشتر و بیشتر به هم فشار می دهم تا مگر بازهم خفه کنم این بغض بزرگ فروخورده را. روزها و شب هاست که می خورم و ساکت می کنم و تمام نمی شود این درد بی درمان. پاره پاره می شود دلم انگار. پله ها بلند است برای دیسک کمرم. سکندری می خورم و چند پله را پایین می روم. نمی دانم فشار درد کمر است یا آن بعض لعنتی که راه باز می کند و بیرون می پرد. همان جا می نشینم و زمین می گذارم سنگینی این دو ماه را. کسی اینجا نیست. کسی نمی بیند. من تنهام. نمی دانم چقدر می گذرد. خودم را مستاصل و عصبانی کنار ماشین پیدا می کنم. تمام خشمم را بر سر مردی که ماشینش را پشت ماشین من پارک کرده بود، فریاد کشیده بودم. بیچاره آن مرد از همه جا بی خبر!
چشمانم از بی خوابی می سوزد و نمی توانم بخوابم. برای اولین بار لمس می کنم مرض بعضی خانم ها را که از خشم و درد و بغض و هر چیز دیگری، به شستن و سابیدن در و دیوار خانه پناه می برند. صدای گوش خراش کوبیدن آهن و موتورهای برق ساختمان در حال ساخت روبرو، که هرگز حتی توجهم را جلب نمی کرد، دیوانه ام می کند. کتابی دست می گیرم. نمی شود. نمی شود. سوویچ را برمی دارم تا از خانه بیرون بزنم که زنگ می زند. باز هم مثل دفعه قبل تعجب می کنم... " میشه ببینمت. دلم تنگ شده... "
بیشتر از یک سال است که ندیدمش. زیر آفتاب ۲ ظهر مرداد روی نیمکت تفت زده پارک نیاوران کنار هم می نشینیم. تغییر کرده. حالا آنقدر شکسته و ماتم گرفته شده که ۲۰ سالی پیرتر به نظر می رسد. نگاهش که می کنم غصه تمام است. کتی همیشه آراسته و خوش لباس حالا ساده و بی آرایش با مانتوی سفیدی که دوسایز برایش بزرگ است و موهای رنگ نکرده ای که سفید است روبرویم نشسته و حرف می زند. نمی دانم چرا آمده سراغ من. نمی دانم چرا با من درد دل می گوید و نمی دانم چه به سر آن زن شاد و سرزنده ای که می شناختم آمده است. هرچه که هست فقط یکی را می خواهد که بشنود و شاید یکی را که نزدیک نباشد و آشنا باشد ... " خیلی مریضه سارا، خیلی. من نمی دونم چیکار کنم. اگه بمیره چی ... " این را که می گوید پشتم می لرزد. وحشت برم می دارد.... اگه بمیره ... اگر بمیرد ... خیلی ها اشک خواهند ریخت. خیلی ها بی پدر خواهند شد. خیلی ها. حتی من که متنفر بودم برای مدتی. اما واقعا اگر بمیرد ... " خیلی درد می کشه. اما کوتاه نمیاد. میره بیرون. میره بم. کار می کنه. منم همراهش درد می کشم. نمی خوام بمیره سارا ... "
کتی که می رود آرام تر از صبحم. آرام در راه خانه قدم می زنم و خودم را کنکاش می کنم. خاطراتم را، خوشی ها، ناخوشی هایم. خاطراتم از کتی، از موسیقی، از مهدی، از دوستانم، از زندگی کوتاهم تا حالا. غصه ام را بیشتر می کند دیدن کتی و دردش و عذابش، اما آرامم می کند. به از دست دادن هایمان فکر می کنم. از دست دادن های همه ما. عزیزانمان را از دست می دهیم. با مرگ از دست می دهیم. با بی وفایی، با فراموشی، با بدی، با دوری ... اما نه. کاش همه از دست دادن ها دوری و فراق بود نه مرگ و فراموشی. کاش پدر فاطمه نمی مرد، پدر آن دیگری نمی رفت، کاش همه برای برگشتن می رفتند. کاش همه مثل مهدی من می رفتند که روزی برگردند. ای کاش او نمیرد ... فقط کاش نمیرد ...
پ.ن : سعی می کنم به قولم عمل کنم. حالا خیلی سخته.